تبلیغات شریان عشق
نویســــندگان :
◊ شبهای مستی (19)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (19)
آرشـیـــــــــــو :
◊ خرداد 1384 (3)
◊ اردیبهشت 1384 (2)
◊ فروردین 1384 (3)
◊ اسفند 1383 (5)
◊ بهمن 1383 (6)
لینكســــــــتان :
لینكــــــــدونی :
◊ یه دوست (-)
◊ فاطمه (-)
◊ رز (-)
◊ دلمو به هیچ کس نمیدم (-)
◊ ژاله (-)
◊ میعادگاه (-)
◊ به یاده او (-)
◊ حرفهای تنهایی (-)
آهنگ وبلاگ
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
:[عمومی , ]
اگر آهی کشم طوفان بر آید
امان از آتشی که از جان بر آید
بسوزاند زمین و آسمان را
نگهدارد تکاپوی زمان را
نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد 1384 و 02:06 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در یکشنبه 29 خرداد 1384 و 02:06 ق.ظ
:[عمومی , ]
رفت تا او زنده بماند
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آیدو بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد 1384 و 12:06 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در دوشنبه 16 خرداد 1384 و 01:06 ق.ظ
:[عمومی , ]
راستی ، اگر هنوز او نرفته است ، اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نكرده است ، اگر هنوز میتوانی برایش یك استكان چای بریزی و غزلی از حافظ بخوانی ، قدر تك تك نفسهایش را بدان و به فرشته ای كه میخواهد او را از تو جدا كند ، بگو : " تو را به صدای گنجشك ها و بوی خوش آرزوها سوگند میدهم ، او را از من مگیر ...
نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد 1384 و 07:05 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
امشب به عاشقی به دریا میرویم
دیوانه وار در پی دلدار میرویم
امشب ز شهر ما و شما رخت میکشم
درکوی او به وعده دیدار میرویم
امشب سبو شکسته و گم کرده ساغریم
بی خویشتن به خانه خمار میرویم
امشب به بزم عشق و جنون جامه میدریم
دور از نگاه خلق پی یار میرویم
امشب مجال عربده داریم و سرخوشیم
با های و هوی و نعره بسیار میرویم
امشب خطوط عقل به می محو کنیم
با پای عشق بر سر این کار میرویم
امشب به عزم دیدن آن مهر نور بخش
دامن کشان چو اختر سیار میرویم
نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1384 و 09:04 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
هیچ فکر کرده ای به این که چرا آدمها این قدر صدای باران را دوست دارند ... ؟ چرا دوست دارند بنشینند ، چشمانشان را ببندند و گوش کنند صدای پای آب را که می رود ... هر کسی ، همان حرفهایی را که دلش می خواهد می شنود در صدای باران ... همان "حرفهایی برای نگفتن را" ... همان حرفهای نگفتنی را ... از بس که باران ، از بس که چشمه هیچ چیز ندارد ، از بس که همه چیزش را داده و از همه چیز خالی شده ... از رنگ ... از بو ... از رنگ تمامی خورشید های بالای سرش .... از بوی خستگی تمامی راههای آمده ... خالی باران خالی ! مثل دستهای من که می گیرم زیر این ابرها که ببارد ... مثل تمامی این دستهای خالی ... من عاشق بارانم
نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384 و 08:04 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384 و 08:04 ق.ظ
:[عمومی , ]
<:P:>سلام عزیزان ببخشید که دیر آپدیت کردم . از دوتهایی که زحمت کشیدن واسم گل آوردن و توی وبم گذتشتم ممنونم <:P:>این هم از شعر امروز : خیلی با حاله..... <:P:>خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم از خدا پرسیدم : چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میكند؟ خدا پاسخ داد: عجله دارند كه زودتز بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكی را میخورند اینكه سلامت شان را صرف به دست اوردن پول میكنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میكنند اینكه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال را فراموش میكنند انچنان كه دیگر نه در آینده زندگی میكنند و نه در حال اینكه چنان زندگی میكنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و چنان میمیرند كه گویی هرگز زنده نبودند بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسان ها میخواهید انها چه درسایی از زندگی یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد یاد بگیرند كه نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما میتوان محبوب دیگران شد یاد بگیرند خوب نیست خود را با دیگران مقایسه كنند یاد بگیرند كه ثروتمند كسی نیست كه دارایی بیشتری دارد بلكه كسی است كه نیاز كمتری دارد یاد بگیرند كه در چند ثانیه میتونیم زخمی عمیق در دل كسانی كه دوستشان داریم ایجاد كنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التیام یابدبا بخشیدن بخشش یاد بگیرند یاد بگیرند كسانی هستند كه انها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساس شان را ابراز كنند و یاد بگیرند من اینجا هستم <:P:>دیدی دوستان شعر نبود ولی به نظر من از بیشتر شعر ها خیلی خوبه .. مموفق باشین
نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین 1384 و 10:04 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
سال نو بر همه ی شیفتگان عاشقان و گلهای دنیا تبریک میگم
عزیان خواستم توی سالی جدید که آپ میکنم براتون از بزرگترین شاعر مرحوم حافظ یه شعر کچولو بگم...... گوش کنید...
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوه ی شیرین شکر های تو خوش
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح
چشم ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش
هم گلستان خیالم زتو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلفسمن سای تو خوش
در ره عشق کهاز سیل بلا نیست گذار
کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
شکر چشم تو چگویم که بدان بیماری
می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
در بیابان طلب گر چه زه سو خطریست
میرود حافظ بیدل به تولای تو خوش
به راستی که حافظ در یه شعر تمام نا گفتینی ها را به وضوح اورده است
عزیزان یه سال رفت دیری نمیکشد که این سال هم میرود و سالهای دیگر
خوش باشید تا وقتی دیگر.........
بی خدایی سبب روز سیاه من و توست
تیرگی های دل از شام گناه من و توست
جز خدا کیست که در سایه ی لطفش بخزیم
رحمت اوست که همواره پناه من و توست
عزیزان
یه شعری هم یه دوستم لطف کردن توی نظر ها نوشتن
خیلی جالبه براتون مینویسم شما هم بشنوید
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است...که هر شکسته دندان بهای یک نان است...هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست؟...و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست؟... و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست
نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین 1384 و 07:03 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
فس نفس فاصله ها
بین من و تو میگذره
قدم قدم جدائیمون
به مرز باور میكشه
لحظه لحظه دوری تو
منو به آتیش میكشه
چی مونده از وجود من
وقتی كه در نبود تو
به خط اخر میرسه
بذار به اسمون عشق
بهونه ای قد نكشه
واسه رسیدن به هم
شبی به اخر نرسه
بذار كه چشمون به راهم
حروم گریه ها نشه
بذار كه عشق من وتو
اسیر باد یخ نشه...
زندگی شاید رویایی بیش نباشد
و حقیقت...
همانی ست كه دل باور كرد و بس..
نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین 1384 و 04:03 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
<:P:>دستها را باز در شب های سرد <:P:>ها کنید ای کودکان دوره گرد <:P:>مژدگانی ای خیابان خواب ها <:P:>می رسد ته مانده ی بشقاب ها <:P:>در صفوف ایستاده در بر نماز <:P:>ابن ملجم ها فراوانند باز <:P:>سر به لاک خویش بردید ای دریغ <:P:>نان به نرخ روز خوردید ای دریغ <:P:> گیر خواهد کرد روز روزیت <:P:> در گلوی مال مردم خوار ها <:P:>من به در گفتم ولیکن بشنوند <:P:>نکته ها ره مو به مو دبوار ها <:P:> <:P:> <:P:> <:P:>عزیان این شعر رو نوشتم که در پایان سال به فکر فقیز ان هم باشیم لااقل اگه هیچ کاری هم از دستمون بر نماد سر سفره ی هفت سین اونها رو هم دعا کنیم و فقط درک کنیم که اونها هم مثل ما انسانند .......
نوشته شده در جمعه 28 اسفند 1383 و 10:03 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
<:P:>سلام عزیزام امروز اومدم به وب خودم سر زدم دیدم خیلی خشکه گفتم یه مطلبی بفرستم که یه کم گوشه های لبتون از هم دور بشه خب اینم از این مطلب البته این از من نیست از یه وبلاگ دیگه آوردم ...
<:P:>*شنبه : به دلم افتاده كه می آید ، همین امروز هم می آید ، من چقدر خوشحالم، و در انتظار قدومش لحظات را می شمارم، و سر انگشتانم را به نشانه شوق با نیش دندان می فشارم و میخندم.
*یكشنبه : به دلم افتاده كه می آید ، اگر امروز نشه ، فردا می آید ،من او را در ذهن خود تجسم می كنم، و چه زیبا و چه رمانتیك.
*دوشنبه : به دلم افتاده كه می آید ، به دور دستها خیره میشوم ،و در انتظارش همانطور كه مورد نظر اوست صبر پیشه می كنم .
*سه شنبه : به دلم افتاده كه می آید ، یك بار دیگربه وعده گاه می روم شاید كه بیاید، همه چیز آماده است ولی او نمی آید، ته دلم كسی زمزمه می كند: بی خیال! آن سفر كرده صد قافله دل همره اوست، .. چرا نیامد؟
*چهارشنبه : به دلم افتاده كه می آید ، امروز نشه، فردا، پس فردا، پسان فردا، دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره، و من دل نگران به روزها فكر می كنم كه تند تند از پی هم می روند، و من به انتظار تشریف فرمایی اش دست روی دست گذاشته ام و به فرداهای زیبا فكر می كنم.
*پنج شنبه : به دلم افتاده كه می آید ، و حتماً می آید، ولی دلم به شور افتاده ، اگر نیاید .. من بد به دلم راه نمی دهم.
*جمعه : یك بار دیگر برای آخرین تلاش به توالت می روم، ای دریغ كه او نیامد، و دو صد افسوس كه من یبوست دارم.
نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1383 و 12:03 ب.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
ای مهربان برای تو که گلبرگ های وجودت از مهر گنجانده شده است :[عمومی , ]
ای مهربانم چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.
آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به یاد دارم ، روزی كه با خود گُفتم كسی را یافته ام كه دیگر از دست نخواهم داد . روزی كه امید ها و آرزوهای فراوانی از خاطرم می گذشت ...
و آنروز كه چشمانم با چشمان تو دیدار كرد ، دانستم ، دیر زمانیست كه می شناسمت ...
روزی كه تورا دیدم با خود گفتم كه یگانه ی خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش باش ، اورا چون پروردگارت بپرست ، عزیز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ...
یادم هست آنهنگام كه عاشقت شدم باخود پیمان بستم كه دیگر در نگاه هیچ كسی كه تمنای مهر و توجه دارد ، نگاهی نكنم ، پیمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زیبا و سیمای دلرُبای تو كنم تا فردا روزی پشیمان نباشم ...
پشیمان نباشم كه چرا آنگونه كه لایقش بودی دوستت نداشتم ، پشیمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه می گویم تا اثباتی باشد بر حرفهای عاشقانه ام ...
واینك نیز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پیمانی دوباره می بندم كه خورشید نگاهم بر هیچ افق دیگری جز وجود تو طلوع نكند و بر هیچ كس ، جز تو ، نتابد ...
عشقم را در سینه پنهان و قلبم را از هركس مخفی خواهم كرد تا دور از چشمانت كسی آندو را از من نگیرد .
و اینك بر بُلندای قله ی عشق و صداقت نام تورا فریاد می كنم ، امیدوارانه نامت را می خوانم و امیدوارم كه مرور زمان ذره ای از عشقت در من نكاهد
و گذر ثانیه ها ، افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد .
می خواستم زیباترین كلام را به یاری بگیرم ، تا صمیمانه ترین عشق ها را تقدیمت كنم ، ذهنم یاری نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ، پس ساده و بی تكلف می گویم : دوستت دارم ...
بگو كدامین شاخه ی گل زیبا را به خاطر عشقمان تقدیمت كنم كه وجودت سرچشمه ی عطر تمامی گلهاست ،قشنگ ترین گلهای دنیا تقدیم تو باد ... 
نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند 1383 و 10:03 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
<:P:>به آسمان خیره شدم . امواج نگاه شیرین تو را در پس ابرهای سفید حس کردم - حس کردم در آسمانی حس کردم در لحظه های وجودم شروع به باریدن گرفتی - باریدی بر قلبم بر عشقم - شستی قلبم را - قلب رنج کشیده ام را . <:P:>احساس کردم غوغایی در درونم شروع به فوران گرفته چشمانم را از این فوران باز کردم لمس کردم باران عشق رویاهای درونم را به حقیقت پیوست داده یک لحظه وجود تو را در مقابل دیدگانم احساس کردم . <:P:>آره این تو هستی . تویی قطره های که به خاطر وجودعشقت در مقابل دیدگانم جاری میشوی تو آن قطره های شور مزه ای هستی که وقتی میچشمت بیشتر از گذشته تشنه ی نگاهه وجودت میشوم . ای کاش این اشک تا ابد بارش خود را ادامه بدهد ومن همچنان تشنه ی وجود تو باشم . <:P:>ای کاش.... <:P:>باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش <:P:>وین سوخته را محرم اسرا نهان باش <:P:>خون شد دلم از حسرت آن لعل ران بخش <:P:>ای درج محبت به همان مهر و نشان باش <:P:> <:P:> <:P:>باد اومد تو جنگلا قدم زد اسم تو رواز همه جا قلم زد <:P:>ببین جدایی چه به روزم آورد چه سرنوشتی که برام رقم زد.....
نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1383 و 11:03 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
<:P:>سلام به سر سبزترین آدم های زمینی. <:P:>حالتون خوبه مدتی بود نبودم .آره نبودم آخه تا آدم دلش تنگ نمیشهچیزی دلش نمیرسه که بیان کنه وقتی دل آدم از دنیا از همه عالم از عشق و بودو نبود و هستی برید اون وقته که احساس میکنی به یه قلم نیاز داری که اشک های دلت رو با رنگ خاطره روی کاغذ گیتی بنویسی . <:P:>خسته شدم میخوا یه کمی خودمونی صحبت کنم . بچه هخا راستی این احساس به شما هم دست داده که توی وقت های دل تنگی تشنه ی نوشتن میشید . حالا به هر دلیلی . یکی به خاطرثروت به باد رفته یکی به خاطر درد بی درمون یکی به خاطر عذاب وجدان ناشی از گناه . یکی هم به خاطر عشق نفرت آور .آره کاش کنار کلمه ی عشق یه عبارت نفرت آور هم میگذاشتند چی میشد؟من خودم عاشقم عاشق دلباخته . ولی به همون اندازه که عشق وجودمه همون اندازه هم ازش نفرت دارم . این یعنی از خودم نفرت دارم . نفرت دارم که دارم جنس مخالف رو دوست دارم اخه چرا؟ چرا پا به باتلاقی میزارم که هر لحظه توش فرو میرم هیچ راه نجاتی هم نیست . <:P:>میدونی بعضی وقت ها به این فکر میکنم که آخر عشق چی میشه دو حالت بیشتر که نداره یا به هم نمیرسیم یا. من میمیرم.. میدونی شاید هم زیبایی عشق به همونه که بهش نرسی.بی گمان این شیرین ترین دردیه که هر کسی عاشق شده احتمالا احساس میکنه . میدونی به خاطر این درد شیرینه که قصه های شیرین و در اور لیلی و مجنون . فرهاد و شیرین و.. امثال اینها هیچ وقت به گوش ما نمیرسید.زیبایی لیلی به اینه که زیر پای مجنون مرگ رو به آغوش بکشه.خیلی زیباست مگه نه؟.بعضی وقت ها من عشق رو یک طوفانی میدونم که میاد میره همه چیز رو به مهم میریزه بعد میره .بعدش هم یه سکوت طولانی .سکوت سکوت. و سکوت..تا حالا عاشق شدیدتاحالا شده وقتی به چشمای معشوقت . نگاه میکنی دلت بریزه .شده تنت بلرزه.نفهمی داری به کی نگاه میکنی .اونقدر توی چشماش گم میشی که . تا ابد هم نمیتونی خودت رو پیدا کنی . من همه ی اینها رو تجربه کردم . همنوز هم خودم رو نتونستم پیدا کنم .گم شدم توی احساسم گم شدم . ریتم نفسهام گم شده . همه چیزم بر باد رفته . همه چیز حقیقتا زیباست این گم شدن.. <:P:>بیا با هم گم شیم برویم به آسمون ها اونجا خونه ی عشقه اونجا برات از ابر های سفید خونه ساختم . میدونم که تو این وب رو نمیتونی بخونی ولی احساس که میکنی .پس میگم میگم برات که اون خونه دو کبوتر . دوکبوتر عاشق کم داره . بریم اونجا خلوت گه عشق اونجاست اونجا سر اغاز مرگ ابدیمان هست.
نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند 1383 و 11:02 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
<:P:>سلام عزیان یه مطلبی یادم رفته بودمامودم بگم و برم باون مطلب پایینی که با علامت >> مشخص شده است از من نیست قربون نگاهای سبزتون.. شب های مستی
نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن 1383 و 10:02 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
<:P:>ای همه امید هستیم ای باد بوران ای برف سفید ای انکه خاک پایت تاج سر من بود . عشق من رویای من امید من تنهاییم برایم سخته این عشق نیست که انگشتان دست من را به چرخش و به وجود آوردن احساساتم میکنه بلکه از نور وجود توست . نور قلبی که موقعی برای زنده بودن دل بیمارم تپش میکرد .کجایی ای صدای لرزان قلب عشق .؟ ای قلب تنهایی ببین مرا در عشق . ببین وجودم را . نمیبینی ؟؟ حق با توست چون که با رفتنت وجودی نیست که بنگری نابودم. تو آن صدای لرزان گریه هایم بیا که فراترین عشق به پاکی شبنمی. <:P:>نمیدانم که دلدارم چرا رفت... <:P:>چراغ هر شب تارم چرا رفت... <:P:>خداوندا پرستار دل من... <:P:>که میدانست بیمارم چرا رفت...
نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن 1383 و 10:02 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
<:P:>
خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را میشنوم، این یعنی: او زنده و سالم در کنار من خوابیده است. خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها گله دارد، این یعنی: او در خانه است و در خیابان پرسه نمیزند. خدا را شکر که مالیات می پردازیم، این یعنی: درآمد کافی داریم. خدا را شکر باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم، این یعنی: در میان دوستانم بوده ام. خدا را شکر لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند این یعنی: غذای کافی برای خوردن دارم. خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی: توان سخت کارکردن را دارم. خدا را شکر باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم، این یعنی: خانه ای دارم. خدا را شکر که از سربالایی بالا آمدم، این یعنی: توان راه رفتن را دارم. خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردن دارم، این یعنی: لباسی برای پوشیدن دارم. خدا را شکر که هرروز صبح رود با صدای زنگ ساعت بیدار میشوم، این یعنی: من هنوز فرصت زندگی کردن را دارم. خدا را شکر که گاهی بیمار میشوم، این یعنی: اغلب اوقات سالم و سرحال هستم. خدا را شکر که برای خرید سال نو جیب هایم خالی میشوند، این یعنی: عزیزانی را دارم که برایشان هدیه بخرم. ---------- راستی تو چی با عث میشه که تو در طول روز خدا را شکر کنی؟؟؟؟؟ اگه دوست داشتی برام بگو. ---------- یا حق......
نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن 1383 و 03:02 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
سوز بی همتهای عشق :[عمومی , ]
<:P:>زمزمه لب من صدای بی جان تو ست
هر نفسی میدمد به دان که از جان تو ست!!
هر چه بگوید دلم ،قلب من برای تو!
زندگیم سراسر قصه بی راه تو ست!
چشم که در سردی مژگان تو جان سپرد!
عشق بدان بی ریا گرمی لبهای تو ست!!!
هر چه به خواهی مرا سهل بود یک کلام!!
روح و بدن هر زمان مرید بی نامه تو ست!!
دل که برفت ز دستم با من چه کردی جانا!!
هر چه به خواهی مرا لحظهٔ دیدار تو ست!!!
اشک که در راه تو کعبه دل میسپرد
گفت به سردی مرا گرنج گران مال تو ست!
قلب که چون ملتهب از دل لرزان تو
گفت به من ای مرید عشق مرا مال تو!
سهل نبود راه تو،عشق مرا کرد به راه!
عشق بدن یک کلام لحظه دیدار تو ست!!!!
نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1383 و 11:02 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
تو پاسخ نیایش های تنهاییم هستی
تو یک فرشته از آسمانهایی
آنقدر تنها بودم تا تو آمدی
همچون عشقی در آسمانها وجود نخواهد داشت
من نمی دانم تا به حال بدون تو چگونه زندگی کردم
نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1383 و 11:02 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -
عشق های ابدی :[عمومی , ]
خیلی وقته میخوام بگم دوست دارم
خیلی وقته به کسی نگفتم "از روی ترس" دوست دارم
میخوام واسه تو بنویسم
واسه تو خوانده ی ناشناسی که میدونم منو میشناسی
میدونم که میدونی،منم میشناسمت
میدونی واسه چی میشناسمت؟؟؟
واسه درد
واسه غم
واسه قصه هات
واسه اون گریه های شبونت
واسه اون لحظاتی که میری یه گوشه ی دنج،بدور از آدما سرتو میذاری رو زانوهات و آروم آروم مث من اشک میریزی
میخوام از تو بنویسم
چون درد من و تو مث همه
خیلی بهت نزدیکم
نزدیکتر از همه
شاید بگی فاصله زیاده بین من و تو
آره میدونم حق با تویه
اینقد فاصله بین من و تو زیاده که حتی این فاصله ها هم دارن فریاد میکنن،از فاصله ای که بین ما گذاشتن
ناشناس
دل من مال تو
قلب من واسه
وجودم برای تو
دوست داشتن رو بعد از ماهاست که دارم میگم،اونم از وجود تویه
میدونم باور دوست داشتن واسه تو خیلی سخته
نمیتونی قبولش کنی
میدونم میگی،اونی رو که دوست داشتم رفت،پس تو که اینقد دوری و نمیشناسمت چه طوری باید دوست داشتنت رو باور کنم
اما قسم به سادگیم که حقیقته
...
یه دنیا درد داری
یه دنیا حرف که میدونم دلت میخواد از ته دل فریاد بزنی،اما خودتو هم میدونی کسی نیست گوش کنه
ناشناس
به خدا خیلی دوست دارم
به اندازه ی دنیام
آخه دنیای غم و قصه هام بزرگترین دنیاییه که من تا به حال دیدم
این سهم کمی نیست که از من داری
خیلی ها خیلی چیزها میگن،گفتن و خواهند گفت
خیلی ها میگن این کارو کن
یا اون کارو
خیلی ها مسخره ات میکنن
خیلی ها هم حسودی به عشق پاک و مقدس تو
اینهارو من دارم مینویسم برای تو
میخوام از زبون تو بنویسم
میخوام از چیزی بنویسم که تو،خیلی وقته محکوم به نگفتنش کردی
میخوام همراه با تو فریاد بزنم
میخوام از این فاصله ها شکایت کنم
فاصله
هر وقت اسم فاصله میاد،همه فکر میکنن مقیاسش با متر و کیلومتره
ولی ناشناس
میدونم که تو میدونی فاصله برای من یعنی چی
فاصله برای ما یعنی آخر فاصله ها
چیزی که هیچ چیز نمیتونه اونو بسنجه
ناشناس
دوست دارم واست دیوار باشم
یه دیوار واسه اون کسی که خسته اس و یه جایی میخواد واسه تکیه دادن
نمیخوام دیواری باشم که بهونه ی جداییهاست
نمیخوام برات دیواری بشم،که از یه سد محکمتره
میدونم که یه عالمه درد و غم داری
آشنای غریبه
دوست دارم وقتی که خیلی دلت گرفته روی این دیوار هر چی دلت میخواد بنویسی
نترس از تمام شدن دیوار
من هستم
تا وقتی تو باشی
پس بنویس برام
برای من نه
چون قسم خوردم خودمو از تو جدا نکنم
پس بنویس از خودت،برای خودت
...
بیا ما نگهبانی برای دوست داشتن باشیم
بیا کمکم کن تا فریاد ما به گوش همه برسه
ناشناس
دوستت دارم،حتی اگه تو نداشته باشی
نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن 1383 و 06:02 ق.ظ توسط شبهای مستی
ویرایش شده در - و -